X
تبلیغات
رایتل

باران ، زیباترین هدیه خداوند
سلام در این وبلاگ تکه کلام وبعضی از تصاویر باران را درج میکنم تا شما نظر دهید.


تازه رسیده ام . روی ایوان خانه پدری نشسته ام و از دیدن گلها و درختان سرسبز باغچه لذت می برم . باد می وزد و موهای آشفته ام را آشفته تر می سازد . پدر قران می خواند . مادرم با من به آرامی سخن می گوید . تلفن زنگ می زند و من با دوستم در حال صحبت هستم که .... باران در آغوش مادرش به ما می پیوندد . نمی دانم چگونه با دو سه کلمه تلفن را جمع و جور می کنم و گوشی را به مادرم می سپارم . آنگاه سر از پا نشناخته به سمت همسر برادرم می روم و باران را از او می قاپم !

خداااااااااای من !!!! باران من چقدر بزرگ شده ! سه ماه بیشتر است او را ندیده ام و حالا .... انصاف بدهید . کودک چهار ماهه چقدر با نوزاد یک ماهه متفاوت است ؟ دلم برایش غش می رود . آنقدر او را می بوسم و می بویم و با او بازی می کنم که گریه اش را در می آورم ! بارانم با من غریبگی می کند ! با تنها عمه اش ...  حق دارد . مگر چقدر مرا دیده ؟ اما .... به ساعتی نمی رسد که با هم حسابی دوست شده ایم . برایم حرف می زند و می خندد و من با هر کارش کلی قربان صدقه اش می روم ...

یادش بخیر . 14 اسفند که به دنیا آمد و مادرش خبر را به من داد , آنقدر ذوق کردم و جیغ زدم که همه دوستان مجازی ام هم متوجه شدند , حقیقی ها که جای خود ...
و عید که ... ( بگذارید کم کم ماجراها را بیان کنم ... فعلا تا همین حد بس است . )

پی نوشت :
تصمیم گرفته ایم , من و برادرم مهدی ( پدر باران ) و محمد ( عموی باران ) با هم ستونهای این خانه را به نام باران بنا کنیم . امید که در توانمان باشد ادامه این مسیر . پس با توکل به خداوند و بارش مداوم باران مهربانیش شروع می کنیم .


عمه نرگس

[ جمعه 17 تیر‌ماه سال 1390 ] [ 21:58 ] [ مهدی ] [ نظرات (12) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 16503

قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا وبلاگ سیتی قالب بلاگ اسکای قالب وبلاگ وبلاگ نویسان قالب وبلاگ طالع بینی ازدواج بازی آنلاین